قلمبه
آرمین روی کاناپه نشسته بود و من تو آشپزخونه بودم. تازه از خواب بیدار شده بود و خیلی سرحال نبود. با همون بی حالی گفت: اونو بده. گفتم چی مامان؟ گفت: اونو. قلمبه! هی دور و برم رو نگاه کردم که چی رو می خواد. دو تا گلدون گرد بود اما اونا رو که نمی خواست. هی بهانه گیری کرد قلمبه قلمبه! چشمم افتاد به قمقمش. قمقمه می خواست! :)


