آرمينآرمين، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

آرمین و کودکانه هاش

قلمبه

آرمین روی کاناپه نشسته بود و من تو آشپزخونه بودم. تازه از خواب بیدار شده بود و خیلی سرحال نبود. با همون بی حالی گفت: اونو بده. گفتم چی مامان؟ گفت: اونو. قلمبه! هی دور و برم رو نگاه کردم که چی رو می خواد. دو تا گلدون گرد بود اما اونا رو که نمی خواست. هی بهانه گیری کرد قلمبه قلمبه! چشمم افتاد به قمقمش. قمقمه می خواست! :)
5 مهر 1390

َA Yellow!

ديشب آرمين باباشو برده دم يخچال خوراكي برداره. مي گه : a yellow باباش هم سر به سرش مي ذاشت شير كاكائو شير توت فرنگي نشونش مي داد. مي گفت: no no آخر شير موز رو نشونش داد گفت: yes! برا چند دقيقه اي كانال عوض كرده بود! خيلي خوردني انگليسي حرف مي زنه!
21 شهريور 1390

امتحان

برای اولین بار بعد از تولد آرمین یه امتحان دوره اموزشی برام پیش اومد. وقتی آرمین خوابیده بود درسهام رو مرور کردو و جزوات رو روی میز گذاشتم. تا جا داشت هم post-it استفاده كرده بودم. شب برا يه مدتي كه تو آشپزخونه بودم ديدم خبري از آرمين نيست. سراغش كه رفتم ديدم به به! جزوه را خط خطي كرده و دو جعبه post-it را خالي كرده و به هم چسبونده. اينقدر ديدن اين صحنه برام شيرين بود. عاشق خرابكاري هاشم!
16 شهريور 1390

باران و رعد و برق!

پنج شنبه شب تصمیم گرفته بودیم با ارمین بریم پیش باباش که یه دفعه باران سیل آسایی شروع شد. آرمین که براش جالب بود یهو گفت:" دیدی بق و بق شد!" نمی دونم از کی و کجا کلمه رعد و برق یادش مونده بود. اما خیلی خوشمزه می گفت "بق و بق"!
7 شهريور 1390

ممه بی ممه!

می دونم خیلی دیر شده. خیلی زودتر از این ها باید این پسملکو از شیر می گرفتم. فکر کنم بیشتر از اون خودم آمادگیشو نداشتم. از طرف دیگه هم خیلی مساله را بزرگ کرده بودم تو ذهنم که پس شب ها چه جوری بخوابونمش! مدتی هست که خیلی ذهنم رو این موضوع مشغول کرده بود. آخه مساله ای هست که وقتی شروع کردی باید قاطعیت داشته باشی. از این می ترسیدم که شروع کنم و کار سختی باشه بعد شل کن سفت کن بشه اساسا موضوع خیلی سخت بشه اونوقت. هفته پیش چند شبو سعی کردم تو ماشین باشیم که اونجوری خوابش ببره. اما کافی نیست مهم وقتیه که خونه است و باید عادت خوابیدنش تغییر کنه. از چند ماه پیش مرتب می گفتم ممه نه! ممه کثیفه! آرمین بزرگ شده! جواب می داد: با دستمال تمیز ک...
7 شهريور 1390

اولین استخر تنهایی!

دیشب برای اولین بار تنهایی با باباش رفت استخر. ظاهرا دیگه از آب نمی ترسه. یه کم شنا هم کرده! اومده بود می گفت شیرجه زدم! خدا می دونه پدر و پسر چه کارها که نکردن ولی به هردوشون خوش گذشته بود. (دقت دارین که تنهایی بوده چون فقط من نبودم!! ) ...
7 شهريور 1390

مهد کودک!

خیلی وقته به مهد فرستادن آرمین فکر می کنم. منتها چون امیر مخالفه و می گیه زوده براش هی دست دست کردم. آرمین میونش با بچه ها خیلی خوبه. فکر می کنه باید همه رو ببوسه و بقل کنه و خلاصه محبت کنه. چند روز پیش از پسر دوستم که سه سالی بزرگتره یک سیلی ناغافله محکم خورد. طفلکی واقعا شوک شده بود. راستش از اون روز به بعد پارک و جاهای عمومی که میره از بچه ها فاصله میگیره. یه جورایی فکر می کنم میترسه. این بود که مصصم شدم زودتر برای مهد اقدام کنم تا یه کم تو فضای واقعی جامعه قرار بگیره و خیلی آسیب پذیر نباشه. چند وقت پیش شروع به جستجوي مهد خوب کرده بودم ولی اقدامی نکرده بودم. امروز رفتم یه مهد رو که به نظرم از بقیه بهتر بود و دوزبانه هم بود از نزدیک ببین...
26 مرداد 1390