آرمينآرمين، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 13 روز سن داره

آرمین و کودکانه هاش

پیری

امروز صبح بعد از یه هفته سفر شمال که آرمین مهد نرفته بود با هم رفتیم مهد. دم در کفش هاش رو که پوشید دستش رو گرفتم که بریم بیرون. دستام رو کرم نزده بدوم و یه کم خشک بود. گفت: مامان دستات پیر شده. داری پیر می شی. گفتم: آره مامان گفت: غذا نخور که پیر نشی. عاشقشم. خدایا قبل از اومدن عشق به زندگیش منو ازش نگیر. خدایا میشه کلا ما رو از هم نگیری. قربونت.
20 شهريور 1392

مریض شدی مامان!

یه دو روزی بود که همش می گفتی "جیش دارم ". یه کم اوضاع گوارشت به هم ریخته بود. امروز صبح حدود ساعت ٥ وقتی بغلم کردی دیدم خیلی تنت داغه. بیدار شدم بهت تایلوفن بدم. بابایی رو هم بیدار کردم که با هم بدیم. مقاومت کردی. بعد که به زور دارو رو خوردی یه کم بعد برگردوندیش. بعدم گفتی پشت سرت درد می کنه. نگران شدیم و بردیمت کلینیک کودکان تو مطهری. دکتر می خواست معاینت کنه کلی نا آرومی کردی. دکتر گفت ویروسیه. آمپول ب٦ برات نوشت که کلی گریه کردی. دو تا شربت ضد تهوع هم داد. بعد بردیمت خونه مامان مریم خوابیدی و من و بابایی اومدیم سر کار. اولین مریضی هست (به جز سرما خوردگی) که گرفتی مامان. خدا کمک کنه زودتر خوب خوب بشی. روزهایی که مریض می شی اگه بیام سر کا...
26 مهر 1390

امتحان

برای اولین بار بعد از تولد آرمین یه امتحان دوره اموزشی برام پیش اومد. وقتی آرمین خوابیده بود درسهام رو مرور کردو و جزوات رو روی میز گذاشتم. تا جا داشت هم post-it استفاده كرده بودم. شب برا يه مدتي كه تو آشپزخونه بودم ديدم خبري از آرمين نيست. سراغش كه رفتم ديدم به به! جزوه را خط خطي كرده و دو جعبه post-it را خالي كرده و به هم چسبونده. اينقدر ديدن اين صحنه برام شيرين بود. عاشق خرابكاري هاشم!
16 شهريور 1390

ممه بی ممه!

می دونم خیلی دیر شده. خیلی زودتر از این ها باید این پسملکو از شیر می گرفتم. فکر کنم بیشتر از اون خودم آمادگیشو نداشتم. از طرف دیگه هم خیلی مساله را بزرگ کرده بودم تو ذهنم که پس شب ها چه جوری بخوابونمش! مدتی هست که خیلی ذهنم رو این موضوع مشغول کرده بود. آخه مساله ای هست که وقتی شروع کردی باید قاطعیت داشته باشی. از این می ترسیدم که شروع کنم و کار سختی باشه بعد شل کن سفت کن بشه اساسا موضوع خیلی سخت بشه اونوقت. هفته پیش چند شبو سعی کردم تو ماشین باشیم که اونجوری خوابش ببره. اما کافی نیست مهم وقتیه که خونه است و باید عادت خوابیدنش تغییر کنه. از چند ماه پیش مرتب می گفتم ممه نه! ممه کثیفه! آرمین بزرگ شده! جواب می داد: با دستمال تمیز ک...
7 شهريور 1390

مهد کودک!

خیلی وقته به مهد فرستادن آرمین فکر می کنم. منتها چون امیر مخالفه و می گیه زوده براش هی دست دست کردم. آرمین میونش با بچه ها خیلی خوبه. فکر می کنه باید همه رو ببوسه و بقل کنه و خلاصه محبت کنه. چند روز پیش از پسر دوستم که سه سالی بزرگتره یک سیلی ناغافله محکم خورد. طفلکی واقعا شوک شده بود. راستش از اون روز به بعد پارک و جاهای عمومی که میره از بچه ها فاصله میگیره. یه جورایی فکر می کنم میترسه. این بود که مصصم شدم زودتر برای مهد اقدام کنم تا یه کم تو فضای واقعی جامعه قرار بگیره و خیلی آسیب پذیر نباشه. چند وقت پیش شروع به جستجوي مهد خوب کرده بودم ولی اقدامی نکرده بودم. امروز رفتم یه مهد رو که به نظرم از بقیه بهتر بود و دوزبانه هم بود از نزدیک ببین...
26 مرداد 1390
1