آرمينآرمين، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 13 روز سن داره

آرمین و کودکانه هاش

من دو تا نیستم!

ديشب براي اينكه خيلي با IPAD بازي نكنه چون خودم هم دستم گير دلمه درست كردن بود بهش گفتم برو اتاقت با موتور دوچرخه اينا بازي كن. برگشت گفت: آرمين دو تا نيست! آرمين يه دونه است! دوچرخه بازي كنم!  
1 خرداد 1391

بدون عنوان

در جريان تشويقش براي نشستن روي Potty chair كاراي زيادي براي جالب كردن ماجرا انجام مي ديم. مثلا ژريشب كه آرمين نشسته بود رو صندليش و اندك كاري توش انجام داده بود. امير كلي تشويقش كرد و بعد گفت برم آفتابه بيارم بشوريمش! من گفتم چي مي گي بهش نمي فهمه كه آفتابه چيه! بعد آرمين پرسيد: آفتابه شيلنگه؟ ...
12 بهمن 1390

گردمه

دیشب آرمین می خواست با امیر خمیر بازی کنه. اومده بود می گفت: گردمه! گردمه می خوام. (دستاشم مدل غلتکی جلو عقب می برد) وردنه! منظورش وردنه بود. تازه با گردمه می خواست "لیملو" درست کنه! (یعنی نیمرو)   ...
9 آبان 1390

corn

به مامان هي مي گفته كرن مي خوام. مامان رفته براش بلال خريده. اولش نشناخته. بعد كه مامان يه كم پوستشو كنده ذوق كرده گفته كرن! بعد كمك مامان مي كرده پوست بگيره. پرزهاي بلال رو كنده. مامان گفته چي كار مي كني. گفته دارم hair cutمي كنم!
2 آبان 1390

فکر می کنم ...

چند روز پیش داشتیم می رفتیم بیرون. توی ماشین من و امیر می خواستیم یواشکی آدامس بخوریم که آرمین متوجه نشه. هی مشکوک نگاهمون کرد بعد برگشت به امیر گفت : فکر می کنم آدامس می خوری! کلی ذوق جملشو کردیم. دیروز داشت شکلات می خورد بهش گفتم: فکر می کنم داری شکلات می خوری. جواب داد: نه فکر می کنم بابایی آدامس می خوره!!!!!!!!!!!! یادش بود و متوجه بود که از جملش خوشمون اومده! تازه پفک هم دلش می خواست. من کیسشو انداختم زیر صندلی که نبیه! اما پیداش کرد. گفتم کثیف شده. گفت: نه کیسش کثیف شده!  حاضر جواب! ...
2 آبان 1390

مامان مریم منو دوست داره!

مدتی هست که می خوام به ارمین کمک کنم یاد بگیره موقع غذا خوردن یه جا بشینه و هی دور خونه نچرخه. کار سختیه چون همش می خواد بازی کنه. چند روز پیش سر این موضوع دعواش کردم. ظرف غذا رو بردم آشپزخونه و گفتم دیگه از غذا خبری نیست. سعی کردم خیلی جدی باشم و به گریه و اداهاش توجهی نکنم. البته گریه ای هم نکرد ولی همونطور که با حالت ناراحتی داشت به شیطنتش ادامه می داد و لای کوسن های مبل غلط می زد با یه حالت فلسفی گفت: مامان مریم منو دوست داره! یعنی اگه تو دعوا می کنی و منو دوست نداری اما اون منو دوست داره؟! یا این که فقط مامان مریم منو دوست داره؟! نمی دونم منظورش چی بود هر چی بود خیلی احساساتی شدم.
20 مهر 1390

کلک!

عصر بود. آرمین خسته بود اما مقاومت می کرد بخوابه. بردمش تو تخت که بخوابیم. اول یه دقیقه دوم آورد. بعد پا شد گفت اینجام (یقه لباسشو نشون می داد) کثیف شده برم بشورم. گفتم بزار ببینم چی شده؟ خودشو قایم کرد و گفت: نه تو نبین! و پا گذاشت به فرار!
13 مهر 1390

قلمبه

آرمین روی کاناپه نشسته بود و من تو آشپزخونه بودم. تازه از خواب بیدار شده بود و خیلی سرحال نبود. با همون بی حالی گفت: اونو بده. گفتم چی مامان؟ گفت: اونو. قلمبه! هی دور و برم رو نگاه کردم که چی رو می خواد. دو تا گلدون گرد بود اما اونا رو که نمی خواست. هی بهانه گیری کرد قلمبه قلمبه! چشمم افتاد به قمقمش. قمقمه می خواست! :)
5 مهر 1390