فکر می کنم ...
چند روز پیش داشتیم می رفتیم بیرون. توی ماشین من و امیر می خواستیم یواشکی آدامس بخوریم که آرمین متوجه نشه. هی مشکوک نگاهمون کرد بعد برگشت به امیر گفت : فکر می کنم آدامس می خوری!
کلی ذوق جملشو کردیم. دیروز داشت شکلات می خورد بهش گفتم: فکر می کنم داری شکلات می خوری. جواب داد: نه فکر می کنم بابایی آدامس می خوره!!!!!!!!!!!! یادش بود و متوجه بود که از جملش خوشمون اومده!
تازه پفک هم دلش می خواست. من کیسشو انداختم زیر صندلی که نبیه! اما پیداش کرد. گفتم کثیف شده. گفت: نه کیسش کثیف شده!
حاضر جواب!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


فکر می کنم ...
