آرمينآرمين، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 13 روز سن داره

آرمین و کودکانه هاش

باران و رعد و برق!

پنج شنبه شب تصمیم گرفته بودیم با ارمین بریم پیش باباش که یه دفعه باران سیل آسایی شروع شد. آرمین که براش جالب بود یهو گفت:" دیدی بق و بق شد!" نمی دونم از کی و کجا کلمه رعد و برق یادش مونده بود. اما خیلی خوشمزه می گفت "بق و بق"!
7 شهريور 1390

ممه بی ممه!

می دونم خیلی دیر شده. خیلی زودتر از این ها باید این پسملکو از شیر می گرفتم. فکر کنم بیشتر از اون خودم آمادگیشو نداشتم. از طرف دیگه هم خیلی مساله را بزرگ کرده بودم تو ذهنم که پس شب ها چه جوری بخوابونمش! مدتی هست که خیلی ذهنم رو این موضوع مشغول کرده بود. آخه مساله ای هست که وقتی شروع کردی باید قاطعیت داشته باشی. از این می ترسیدم که شروع کنم و کار سختی باشه بعد شل کن سفت کن بشه اساسا موضوع خیلی سخت بشه اونوقت. هفته پیش چند شبو سعی کردم تو ماشین باشیم که اونجوری خوابش ببره. اما کافی نیست مهم وقتیه که خونه است و باید عادت خوابیدنش تغییر کنه. از چند ماه پیش مرتب می گفتم ممه نه! ممه کثیفه! آرمین بزرگ شده! جواب می داد: با دستمال تمیز ک...
7 شهريور 1390

اولین استخر تنهایی!

دیشب برای اولین بار تنهایی با باباش رفت استخر. ظاهرا دیگه از آب نمی ترسه. یه کم شنا هم کرده! اومده بود می گفت شیرجه زدم! خدا می دونه پدر و پسر چه کارها که نکردن ولی به هردوشون خوش گذشته بود. (دقت دارین که تنهایی بوده چون فقط من نبودم!! ) ...
7 شهريور 1390

مهد کودک!

خیلی وقته به مهد فرستادن آرمین فکر می کنم. منتها چون امیر مخالفه و می گیه زوده براش هی دست دست کردم. آرمین میونش با بچه ها خیلی خوبه. فکر می کنه باید همه رو ببوسه و بقل کنه و خلاصه محبت کنه. چند روز پیش از پسر دوستم که سه سالی بزرگتره یک سیلی ناغافله محکم خورد. طفلکی واقعا شوک شده بود. راستش از اون روز به بعد پارک و جاهای عمومی که میره از بچه ها فاصله میگیره. یه جورایی فکر می کنم میترسه. این بود که مصصم شدم زودتر برای مهد اقدام کنم تا یه کم تو فضای واقعی جامعه قرار بگیره و خیلی آسیب پذیر نباشه. چند وقت پیش شروع به جستجوي مهد خوب کرده بودم ولی اقدامی نکرده بودم. امروز رفتم یه مهد رو که به نظرم از بقیه بهتر بود و دوزبانه هم بود از نزدیک ببین...
26 مرداد 1390

پتو

از حمام اومدم. به جاي حوله تني كه هميشه مي پوشم يه حوله استخري پيچيده بودم دورم. اومده نگاه ميكنه مي گه: چرا پتو پوشيدي؟! :)
17 مرداد 1390

شونگول!

يه عروسك تپل دزد دريايي رو آورده نشون مي ده مي گه مامان شونگولش كو؟ مي گم قامه كرده تو شلوارش! يه نگاهي بهش انداخت كه پس چرا معلوم نيست ولي قبول كرد. موقع خواب اومدم پوشكش كنم. نشونش مي ده مي گه اين شونگوله منه!!!!!!!!!!!!!!!! مثل اينكه تاپيكه امروزش شونگوله بچم!
17 مرداد 1390