پیری
امروز صبح بعد از یه هفته سفر شمال که آرمین مهد نرفته بود با هم رفتیم مهد. دم در کفش هاش رو که پوشید دستش رو گرفتم که بریم بیرون. دستام رو کرم نزده بدوم و یه کم خشک بود.
گفت: مامان دستات پیر شده. داری پیر می شی.
گفتم: آره مامان
گفت: غذا نخور که پیر نشی.
عاشقشم. خدایا قبل از اومدن عشق به زندگیش منو ازش نگیر. خدایا میشه کلا ما رو از هم نگیری. قربونت.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


پیری
