هفته اول مهد كودك
روز اول مهد 2 شهريور 92
صبح حدود ساعت 10 من و بابايي اين پسر خوشمل رو برديم مهد ثمره زندگي . با اشتياق وارد مهد شد و خيلي راحت به كلاسش رفت. يك ساعتي توي دفتر نشستم و از دوربين مداربسته نگاهش مي كردم. خيلي پر هيجان تر از همه بچه ها دست مي زد و با خانوم ملمه (معلم) همراهي مي كرد. خيالم راحت شد و برگشتم سر كار. ساعت ناهار رفتم ببينم چي كار مي كنه. هنوز تو خونه خودش غذا نمي خوره. اما ديديم قشنگ قاشق و چنگال رو دست گرفته و غذاشو تا ته تموم كرده. 
عصر بابايي زودتر رفت دنبالش. ازش پرسيديم ناهار چي خوردي؟ يه كم فكر كرد بعد گفت مارمولك. خوبه كه ديده بودم غذا چي بوده وگرنه خدا مي دونه چه دل آشوبي مي گرفتم. ناهار ماكاروني داشتن 
شب ها ديگه زود مي خوابه. 10 تا 10:30 ديگه خوابه. صبح هم تا يه دستي بهش مي زنم چشمهاي قشنگشو باز مي كنه و مي پرسه كجا مي ري؟ مي گم سر كار مامان. سريع بلند مي شه و مي گه پس منم بيام همرات برم كلاس جديدم. 
خلاصه هفته اول رو كه با علاقه رفت پسر عزيزم. فقط روز اخر (چهارشنبه) براي اين كه يادمون نره كه بالاخره به خوبي كه باشه پسرمون مهدكودكي شده شب كه اومد خونه تب كرد و از فرداش اسهال شد. 


هفته اول مهد كودك 