آرمينآرمين، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

آرمین و کودکانه هاش

آرمين در پارك

امروز آرمين همراه مامان مريم رفته پارك. از يه دبستان بچه ها را آورده بودن زمين بازي. بچه ها شلوغ مي كردن و آرمين چون كوچولو هست تو دست و پاشون بوده. به مامان ميگن : ميشه اين بچه راببرين ما بازي كنيم؟ مامان تا مياد كه جوابشونو بده آرمين خودش جواب مي ده. دستاشو به حالت اعتراض ميگيره و مي گه: اينجا پاركه مال همه بچه هاي دنياست!!!!!!!!! اون ا هم ازش خوششون مياد و شروع مي كنن باهاش بازي كردن. اول اسمشو بلد نبودن هي صداش مي كردن تربچه! آرمين خوشش نيومده و گفته كه آرمين هست. بعدش كلي دوست شدن و چهار ساعتي بازي كردن.
30 ارديبهشت 1392

واكنش ارمين در برابر ني ني!

بهش مي گم دوست داري يه BABY بياد باهاش بازي كني؟ مي گه بله! دو تا باشه يه كوچولو و يه بزرگ. آخه بتونم با بزرگه بازي كنم!!!!!!!!!! بهش مي گم ببريمش با كالسكه پارك بگردونيمش؟ مي گه: بله. ولي ارمين تو كالسكه كجا بشينه؟!!!
16 ارديبهشت 1392

15 اسفند 91- اولين كنسرت!

عيزي مامان امروز اولين برنامه روي صحنه زندگيش رو اجرا كرد. خيلي ماه شده بود. خيلي شيرين بود. خيلي بهش افتخار كردم. همش هواسش به باباش بود. گاهي مثل هيپنوتيزم ها حركت مي كرد سمت پدرش. جوري كه نزديك بود از رو سن بيفته :) مربيش نگهش مي داشت! عالي بودي مامانيم! عالي! مخصوصا وقتي برا تشكر از تشويق تماشاچي ها تنها بچه هاي بودي كه رو به جمعيت دو بار تعظيم كردي!!!!!
19 اسفند 1391

اولين آزمون زندگي!

امروز امتحان ورودي پيش دبستاني آل طاها است. ساعت يك آرمين امتحان داره. ديشب براش توضيح دادم كه امروز امتحان داره. ازش سوال مي پرسن. مي گه: ملمه (معلم) چي ازم مي پرسه؟ مي گم نمي دونم. مي گه: بابايي مي دونه! مي پرسم بابا از كجا مي دونه؟ مي گه: اخه مگه شما بلدي چه جوري بريم خوته خوشگل (ويلاي شمال)؟ مي گم نه! مي گه بابا بلده! بابا مي دونه ملمه چي مي پرسه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! قربون اين نتيجه گيري منطقيت برم مامان!
6 اسفند 1391